تبليغاتX
تـــــلنـــــگــــر
اين گزارش رو به ياد كلاس گزارش‌نويسي استاد بخشي به همه همكلاسي‌هاي قديمي و عزيزم تقديم مي‌كنم تا شايد لبخندي هرچند كوتاه، ‌چهره‌شون رو نوازش كنه. استاد بخشي ارادت....

                                    ******************************

وقتی روی بدنم ضربه های نخ و سوزن رو احساس می کردم تصور اینکه تبدیل به چه لباسی میشم سخت ذهنم رو مشغول کرده بود. تا اینکه بعد از گذشت چند روز ، شمایل خودم رو توی آیینه قدی خیاط خونه دیدم. یک لباس عروس مدل 2006! با سنگ های شیشه ای بزرگ و کوچک روی بالا تنه و چین های درهم رفته روی دامن!

 

نسبت به لباس عروس های دیگر جدید تر و مدرن تر به نظر می رسیدم. احساس می کردم ، اوج زندگی من در این لحظه ست! اما خبر نداشتم که قرار چه بلایی سرم بیاد.

 

یک روز عصر ، از بین حرف های خیاط فهمیدم که قراره  فردا ، تن پوش اول یک عروس باشم. خیلی ذوق زده و خوشحال بودم و برای لباس عروس های دیگر پشت چشم نازک می کردم! صبح فردا ، آقایی اومد و من رو با احترام برد . وقتی به خانه عروس رسیدیم ، خیلی با احتیاط روی تخت پهنم کرد و گردی که روی من نشسته بود رو با دست پاک کرد.

 

تصور اینکه در سالن عروسی خودنمایی خواهم کرد ، روحم رو جلا می داد. چند ساعت بعد که با تلفن خبر دادند عروس آماده ست ، دسته گل عروس و من رو برداشت و با نیش تا بنا گوش باز شده پله ها رو هشت تا یکی می دوید تا به ماشین برسه. همونجا فهمیدم که داماد کیه؟

 

بعد از نیم ساعت رانندگی به آرایشگاه رسیدیم. دل تو دلم نبود. با سلام-صلوات و دست و هلهله من رو تن عروس کردند اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که داماد با سر شکسته وارد آرایشگاه شد و پشت سرش چند تا خانم دمپایی به دست وارد شدند.! درجا شصتم خبر دار شد که موضوع از چه قراره؟

 

آقا داماد خوش تیپ و جوون ما ، با شجاعت تمام داشت برای زن دومش عروسی می گرفت بدون اینکه عروس بخت برگشته خبر داشته باشه. فقط نفهمیدم گناه من این وسط چی بود؟ تا اومدم به خودم بجنبم سنگ های نازنینم پخش زمین شدند و احساس سنگینی خاصی روی خودم کردم. زن اوّل آقا داماد ، با گروه بزن بهادرش ریختن روی سر عروس و بجای اینکه اون رو بزنن شروع کردند به مثله کردن من!

 

در عرض چند ثانیه مثل روز اولم تبدیل به پارچه های جدا از هم شدم و از ریخت وقیافه افتادم. جای ته کفشی  بودکه همه جای من خود نمائی می کرد!!

تقریباًاحساس کردم عمرم به پایان رسیده. یاد قیافه گرفتن هام برای لباس عروس های دیگر افتادم و شرمنده شدم. خلاصه...ختم من و عزا شدن عروسی یکی شد و اولین روز کار من آخرین روز کار من شد. ما که نابود شدیم ، امیدوارم برای شما پیش نیاد!    

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:22  توسط مریم اسدي  | 

به درخواست "مسعود ده‌نمكي"، متن كامل مصاحبه اين كارگردان با خبرگزاري كتاب رو پيش روي شما مي‌گذارم. خوشحال ميشم نظرتونو بدونم.

http://www.ibna.ir/vdcfxmdy.w6djcagiiw.html

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:36  توسط مریم اسدي  | 

در حاشیه بیست و یکمین نمایشگاه کتاب تهران صورت گرفت

افتتاح کله پاچه ای نمایشگاه کتاب!

 

رییس جمهور کشورمان با حضور در نمایشگاه کتاب تهران در ساعت 7-6 صبح! کله پاچه ای این دوره از نمایشگاه کتاب را افتتاح کرد.

 

به گزارش خبرگزاری "اسمشو نَبَر"، دکتر محمود احمدی نژاد صبح روز سه شنبه (هفدهم اردیبهشت ماه)،  در حالی از سالن ناشران عمومی دیدن کرد که ملت پشت درسالن ها منتظر باز شدن آن ها بودند.

 

لازم به ذکر است، عصر همان روز دکتر سید محمد خاتمی از نمایشگاه کتاب دیدن کرد و با استقبال گرم مردم (همون فشار جمعیت خودمون) روبرو شد.

 

بقیه خبر رو میتونید به میل خودتون کامل کنید . توجه داشته باشید این خبرگزاری جایی ثبت نشده. پس حرفهاشو خیلی جدی نگیرید. اصلا می تونید این خبر رو یک شوخی فرض کنید. بابا جون اصلا بیاین منو بگیرین! !

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:13  توسط مریم اسدي  | 

 
دلم تنگ شده....

 -کجاست دالان؟ و خنده های شیرین دوستانم دور آن ذغال گداخته و آب غبارآلود، که مرهمی بر دل همه مان بود؟
-کجاست سروصدای دوست قلدرم که با آمدنش همه درگوشی حرف میزدند؟
-کجایند 5 یار من؟ که در زمان دلتنگی ام، - برای او که هیچ وقت مرا ندید!- مرا دلداری دهند؟
-کجاست آن کلاسی که به پشتیبانی هم، آن را به هم ریختیم و پای هم ایستادیم؟ کجایند همکلاسی هایم؟
-کجایند آذری ها و شهیدیان ها، تا ببینند شاگردشان پرباز کرده و از پرواز سرمست است؟
-کجا رفت لحظاتی که با دلهره، از کلاس فرار می کردیم؟ و با خنده های زیرکانه این فتح الفتوح! را جشن می گرفتیم؟
-کجاست حراست دانشگاه تا هر روز سوژه خنده مان را جورکند؟و حتی به من چادر به سر! تذکر دهد و فحش های زیر لبی مرا با نگاه چپش معنی کند؟
-کجا رفت، شعر چهل تکه، تپه های حماقت، ما چهار ساله اینجا.... .؟
-گذشت لحظاتی که به انتظار هم زیر باران و برف در صف طولانی می ایستادیم.
باورت میشود؟ حتی دلم برای جرز دیوار دانشگاه، غذای بدمزه اش، صندلی های آخر کلاس هم تنگ شده؟......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:45  توسط مریم اسدي  |